کشور: ایران

  • طوفان نوح

    پدری (نوح) درصدد نجات پسر گمشده اش برمی آید که قاچاقچی الماس است. نوح با همراهی پسر دیگر و کوچکترش و دختر برادرش به مرز رفته کاری می کند که برادر کوچکتر خود را به جای طرف ناشناس معامله قاچاق معرفی کند. نوح که مرد خدا هم هست از پروردگار می خواهد که پسرش را از کجروی باز دارد.

  • عروس آتش

    احلام (با بازی غزل صارمی)، دختری خوزستانی که از کودکی زادگاهش را ترک کرده و به اهواز آمده، اکنون سال آخر پزشکی را در دانشگاه سپری می کند. او که به حکم قوانین عشیره اش باید به همسری پسرعمویش فـَرحان (با بازی حمید فرخ نژاد)درآید، عاشق استادش ـ دکتر پرویز (با بازی مهدی احمدی)ـ است و استاد نیز دل در گرو عشق او دارد. احلام گرچه تفکر عشیره ای را مقدس و غیرقابل انکار می شمارد، نمی خواهد با پسرعموی ماهیگیر و بی سوادش که به قاچاق کالا مشغول است ازدواج کند. او که از دو سالگی پس از مرگ پدر همراه مادرش به شهر آمده تصمیم می گیرد برای صحبت کردن در این مورد به زادگاهش برود. احلام و فرحان که تاکنون همدیگر را ندیده اند یکدیگر را می بینند و احلام …
    عروس اتش

  • این گروه زبل

    فاطمه با امیر و نادر و منصور یک گروه کوچک شادمانی تشکیل می دهند. شبی صاحب خانه شان آن ها را از خانه بیرون می کند و آن ها شب را در قایقی به صبح می رسانند که متعلق به ایرج ثروتمند معروف است. ایرج خود را ماهی گیری فقیر معرفی می کند و به فاطمه ابراز علاقه می کند. جهانگیر، دوست ایرج، چند تن را می گمارد تا گاوصندوق خانه ی ایرج را سرقت کنند.

  • محیا

    جاوید دانشجوی پزشکی که از دیدن مردگان هراس دارد، به طور اتفاقی در یک مراسم ختم در گورستان با محیا، دختری که بعداً درمی یابد همکار او در بیمارستان است آشنا می شود و پس از مدتی از او خواستگاری می کند اما جواب رد می شنود…

  • فاصله

    مهدی (مرتضی عقیلی)، که با مادرش (مهری ودادیان) و پدرش اوس حسین (عباس ناظری) زندگی فقیرانه ای دارد، با دختری ثروتمند به نام گل (آیلین ویگن) آشنا می شود که پدرش حسام خان (خشایار) او را از رفت و آمد با مهدی برحذر می دارد. به رغم مخالفت حسام خان گل از مهدی می خواهد که او را از پدرش خواستگاری کند. حسام خان و اعضای خانواده ی او مهدی را از خود می رانند. حسام خان تصمیم دارد گل را به عقد پسر عمویش بیژن در آورد. گل تهدید به خودکشی می کند، و حسام خان به ظاهر می پذیرد که دخترش به عقد مهدی دربیاید.

  • هیاهو

    امیر دانشجوی رشته ی فلسفه از شلوغی و ازدحام شهر بزرگ می گریزد تا برای چند صباحی به روستا نزد پدر و مادرش برود. او تصمیم دارد به نوجوانان روستا سواد بیاموزد؛ اما آدمهایی سر راه او قرار می گیرند که در روستا ویلا دارند و با روش های او مخالفند. امیر با ترانه آشنا می شود که از خانواده ای مرفه است و با مادرش زندگی می کند…

  • چلچراغ

    تعدادی از کارکنان معدن دست به اعتصاب زده اند. ابراهیم، که نماینده ی کارگران است، به تهدید کارفرما ناچار به امضای قراردادی می شود که عرصه را بر کارگران تنگ می کند. ابراهیم از فرط شرم و احساس گناه خود را حلق آویز می کند، و اهالی همسر و فرزندانش اصلان و سلیم را ناچار به ترک دیار می کنند. آنها به جنوب می روند و سال ها بعد اصلان با کار در اداره ی بندر شرایط تحصیل سلیم را فراهم می کند.

  • غیرت

    یک شکارچی هوسران به نام سنجر باعث مرگ یک زن روستایی می شود. مهدی شاهد مرگ مادرش است. او و برادرش امیرآواره می شوند. مهدی موقع دزدی دستگیر می شود و برادر و پسرخاله اش را گم می کند. بیست سال بعد مهدی سنجر را ملاقات می کند و از او می خواهد که خود را به پلیس معرفی کند. سنجر به کمک برادرزاده اش بیژن رو در روی مهدی قرار می گیرد. مهدی، به تلافی، الهام را گروگان می گیرد، و وقتی درمی یابد که برادرش امیر شیفته ی الهام است، با سنجر توافق می کند که در صورت پذیرش او با ازدواج الهام و برادرش او را خواهد بخشید.

  • سوگلی

    برادر بزرگتر وقتی در می یابد که برادر کوچکترش در دام هوس های رقاصه ای گرفتار شده، دختری را سر راه او قرار می دهد. برادر کوچکتر به زودی شیفته ی دختر می شود در حالیکه برادر بزرگتر نیز عاشق اوست. دختر پس از اطلاع از ماوقع برای اینکه بین دو برادر جدایی پیش نیاید هر دو را ترک می کند. برادر بزرگتر که خود را مسئول خوشبختی برادر کوچکتر می بیند او را به دنبال دختر می فرستد.