مادوا به خاطر رازهایی که در کودکیش داشت، به جانداری سرد تبدیل شده بود. او به خاطر شیوه زندگی اش در زندان در جایگاه جلاد کار می کرد. دختری به نام پراواتی به خاطر مادرش که در همان زندان زندانی بود تلاش داشت به او نزدیک شود و این سد یخی را بشکند. هر بار در محله یا قطار جلوی راه او سبز میشد اما برخورد آنها هر بار بدتر پیش می رفت. مادوا تنها دو دوست داشت که یکی از آنها راننده همان قطار بود، کسی که راز زندگی او را می دانست…..
Maadeva
نوشته شده توسط
در