بهرام از دست مصطفی، غلام و شکوه از اصفهان به آبادان می گریزد و در معاشرت با ناخدا احمد به دختر او طلا علاقمند می شود. طلا مورد توجه قاچاقچی سابقه داری به نام مهدی مار است که تحت تعقیب ژاندارم ها است. بهرام و طلا ازدواج می کنند؛ اما با حضور مصطفی و غلام و شکوه در آبادان آسایش آن دو مختل می شود…
چشم انتظار
نوشته شده توسط
در