سید نصرالله، که بیش از هشت سال از عمرش را در زندان گذرانده، پس از آزادی درمی یابد که جامعه او را نمی پذیرد. نصرالله باخبر می شود که مادرش سه ماه پیش فوت کرده و فقط تفنگ بادی و تخته ی نشانه اش به جا مانده است. او در کوچه و خیابان، قهوه خانه و خانه های عمومی و خرابه های شهر راه می افتد و سعی می کند آینده ی روشنی برای خود فراهم کند. او در زندان جوراب بافی یاد گرفته اما…..
مرثیه
نوشته شده توسط
در