مهران و مهناز، به قصد تصاحب ثروت فخرالملوک نقشه ای طرح می کنند. روستایی ساده دلی به نام صفرعلی، به طور اتفاقی، فخرالملوک را از مرگ نجات می دهد. سال ها می گذرد و فخرالملوک، که هیچگاه به بستگانش اعتماد نکرده، قبل از مرگ، ثروتش را به صفرعلی می بخشد. بستگان فخرالملوک، که از وصیت پیرزن ناراضی هستند، می کوشند صفرعلی را از بین ببرند، و سرانجام صفرعلی را متهم به اغفال مهناز و وادار به ازدواج با او می کنند. سپس می کوشند به وسیله ی مهناز صفرعلی را از بین ببرند.
فرار از بهشت
نوشته شده توسط
در