حمید در جوانی پدرش را از دست میدهد و بر اثر دردی که کشید خود را یافت و به لژ درویشی پناه برد. او نیز مانند سایر شاگردان اینجا، به کارهای روزانه لژ کمک می کند و شروع به پختن نان می کند. از طرفی درس علوم را به شدت دنبال می کند. در مدت کوتاهی مورد علاقه معلم خود قرار گرفت. حمید دوباره به درخواست معلمش مجبور به قبول ازدواج غافلگیرانه می شود. اما اشتیاق او برای جستجوی عشق الهی، که نتوانست نامش را ببرد، قبلاً شکوفا شده است…
Somuncu Baba Askin Sirri
نوشته شده توسط
در