چلچراغ

تعدادی از کارکنان معدن دست به اعتصاب زده اند. ابراهیم، که نماینده ی کارگران است، به تهدید کارفرما ناچار به امضای قراردادی می شود که عرصه را بر کارگران تنگ می کند. ابراهیم از فرط شرم و احساس گناه خود را حلق آویز می کند، و اهالی همسر و فرزندانش اصلان و سلیم را ناچار به ترک دیار می کنند. آنها به جنوب می روند و سال ها بعد اصلان با کار در اداره ی بندر شرایط تحصیل سلیم را فراهم می کند.

نوشته‌های بیشتر