جواد که کارش جیب بُری است، گذشته اش را با شروع زندگی شرافتمندانه ای به فراموشی میسپارد. او با دختر ثروتمندی به نام “زیبا” آشنا شده و چندی بعد با او ازدواج میکند. دوستان گذشتهٔ جواد آرام نمینشینند و از سوابق او پدر دختر را آگاه میکنند و پدر دختر نیز جواد را به همراه فرزند خردسالش از خانه خود بیرون میکند. جواد در درگیری با رییس سابقش که قصد باجگیری از او دارد او را به قتل می رساند و به زندان می افتد. جواد از دوستش تقی می خواهد تا مریم را به دست “زیبا” برساند اما تقی موفق به یافتن “زیبا” نمی شود و خودش مسئولیت بزرگ کردنِ مریم را به عهده می گیرد. سالها بعد “زیبا” در در جریان برگزاری یک دادگاه، جواد و دخترشان مریم را بازیافته و زندگی تازه ای را آغاز میکنند.
جدایی
نوشته شده توسط
در